یاسمین زینب مایاسمین زینب ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

فرشته های مامان و بابا

درد دل..

سلام نی نی های نازم خوبین ؟؟؟دارید تو دل مامان چیکار میکنید؟؟؟ مامان دلش یه عالمه براتون تنگ شده منتظره حستون کنه ، آخه پس کی میتونم لگدا و تکون خوردناتون و حس کنم؟؟؟برای اون موقع لحظه شماری میکنم نی نی های قشنگم حسابی مراقب خودتون باشید و خوب بخورید تا زودی بزرگ بشید مامان و بابا یه دنیا دوستتون دارن راستی شبا وقتی مامان میخوابه اذیت میشید؟؟؟بهتون فشار میاد ؟؟؟ من شبا دائم به این فکر میکنم که یه وقت شماها اذیت نشید پس شمام اگر اذیت شدید بهم بگید باشه مامانی؟؟؟ مامان خیلی دوستتون داره واسه اومدنتون لحظه شماری میکنه و تا اون موقع کلی ازتون مراقبت میکنه شمام مراقب خودتون باشید که با خوب و سالم بزرگ شدنتون همه رو خوشحال کنید (ب...
24 دی 1392

و پسر عمو آراد مرد شد...

سلام نی نی های قشنگم اگر این بیرون بودید این روزا کلی کیف میکردید آخه این روزا همش داره برف میاد ایشالا سال دیگه همه باهم میریم برف بازی آخ جووووووووووون راستی نی نی های نازم امروز پسرعمو آراد مرد شد یعنی چی؟؟؟؟یعنی عمو مهدی پسرعمو رو برد ختنه اش کرد آقا آرادم که از وقتی اومده خونه همش داره گریه میکنه خبر نداره امشب قراره براش جشن بگیریم امشب قراره حسابی به شما دو گوگولی خوش بگذره راستش این روزا هوا خیلی سرده مواظب باشید سرما نخورید... (این روزا خیلی آروم میگذره ، ای کاش زود و به خوبی و سلامت بگذره و شما دو تا بیاید بغل مامانی و بابایی ایشالا ایشالا ایشالا) برای سلامتی همه نی نی ها صلوات... مامانی ...
15 دی 1392

12 هفته و 4 روز و 2 روز

سلام فسقلیای مامان مامان و بابا دوشنبه رفتن برای سونوگرافی که شما دوتا نازنین و ببینن ، واااااااااای نمیدونید چقد لحظات قشنگی بود خانم دکتر نذاشت بابایی هم بیاد تو اتاق برای همین مامان تنها رفت شما رو ببینه نمیدونید چقد ناز بودید هزار الله و اکبر یکیتون ماشالا خیلی شیطون بود و همش در حال تکون خوردن اون یکی مظلوم پشتش و کرده بود به مامان و خانم دکتر و ما همش التماس میکردیم که صورت خوشگلشو بهمون نشون بده که محبت کردی یه لحظه روی ماهت و نشون دادی فدات شم من خانم دکتر صدای قلب نازنین هردوتون رو برام گذاشت بابایی هم پشت در بود و داشت گوش میداد دکی گفت فعلا که هر دوتون از قراره معلوم دختر هستید تا ببینیم بزرگتر شدین درسته یانه ، م...
13 دی 1392

10 هفته و 5 روز...

سلام نفس های مامان مامانی امروز با بابایی و خاله سمیه رفت سونوگرافی که شما دو تا عزیز رو ببینه ، بعد کلی گم شدن و آدرس اشتباه رفتن بالاخره آزمایشگاه و پیدا کردیم... از صبح تا نزدیک 2 بعدازظهر تو نوبت بودیم... وقتی نوبت مامان شد و رفت تو اتاق دکتر گفت رو یه تخت دراز بکشم که روبه روش یه تلویزیون بود و من میتونستم شمادوتا فسقلی و اون تو ببینم... هردوتون و دیدم فعلا که باهم هیچ فرقی ندارید حتی اندازه هاتونم یکی بود خانوم دکتر گفت شماها هنوز خیلی کوچولو هستید و واسه آزمایش nt زوده ... مامانم کلی غصه خورد... گفت هفته دیگه یکشنبه 8 دی بریم دوباره نی نی های نازم توروخدا مامان و اذیت نکنید و قشنگ بزرگ بشید...تا هفته دیگه خانوم دکتر بگه ...
1 دی 1392
1